تبليغاتX
........آسمان همیشه ابری نیست

........آسمان همیشه ابری نیست

دلت را جايي،حوالي خدا چهار ميخ کن

که با رفتن اين و آن نرود !
نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 22:55 توسط ملیکا| |

سلام .....

سال نو همگی مبارک .....

ببخشید که دیر به دیر میام و نمیرسم به وب هاتون سر بزنم.......

ولی به یادتون هستم.....

نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین 1391ساعت 14:43 توسط ملیکا| |

با پایان سال شروع به خانه تکانی کردم ..

به خانه دل که رسیدم .........

محبتتان را برداشتم ...

نه غباری داشت و نه کهنه شده بود........

و مهرتان جای جای دلم خواهد ماند...

نوشته شده در چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت 20:12 توسط ملیکا| |

به بهانه ی تولد سهراب سپهری شاعر همه ی فصلها
.....
دشت هایی چه فراخ !

کوههایی چه بلند !

در گلستانه چه بوی علفی می آمد !

من در این آبادی، پی چیزی می گشتم :

پی خوابی شاید،

پی نوری، ریگی، لبخندی .

***

پشت تبریزی ها

غفلت پاکی بود، که صدایم می زد .

پای نی زاری ماندم، باد می آمد، گوش دادم :

چه کسی با من، حرف میزد ؟
سوسماری لغزید

راه افتادم .

یونجه زاری سر راه،

بعد جالیز خیار، بوته های گل رنگ

و فراموشی خاک

***

لب آبی

گیوه ها را کندم، و نشستم، پاها در آب :

( من چه سبزم امروز

و چه اندازه تنم هشیار است !

نکند اندوهی، سر رسد از پس کوه .

چه کسی پشت درختان است !

هیچ، می چرد گاوی در کرد .

ظهر تابستان است .

سایه ها میدانند، که چه تابستانی است .

سایه هایی بی لک ،

گوشه ای روشن و پاک

کودکان احساس! جای بازی اینجاست .

زندگی خالی نیست :

مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست .

آری

تا شقایق هست، زندگی باید کرد .

***

در دل من چیزی است، مثل یک بیشه نور، مثل خواب دم صبح

و چنان بی تابم، که دلم می خواهد

بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه .

دورها آوایی است، که مرا می خواند
نوشته شده در دوشنبه دهم بهمن 1390ساعت 15:6 توسط ملیکا| |

دلت را بتکان ...........

غصه هایت که ریخت، تو هم همه را فراموش کن

دلت را بتکان

اشتباهایت وقتی افتاد روی زمین

بگذار همانجا بماند

فقط از لا به لای اشتباه هایت، یک تجربه را بیرون بکش

قاب کن و بزن به دیوار دلت ...

دلت را محکم تر اگر بتکانی

تمام کینه هایت هم می ریزد

و تمام آن غم های بزرگ

و همه حسرت ها و آرزوهایت ...


باز هم محکم تر از قبل بتکان

تا این بار همه آن عشق های بچه گربه ای هم بیفتد!

حالا آرام تر، آرام تر بتکان

تا خاطره هایت نیفتد

تلخ یا شیرین، چه تفاوت می کند؟

خاطره، خاطره است

باید باشد، باید بماند ...

کافی ست؟

نه، هنوز دلت خاک دارد

یک تکان دیگر بس است

تکاندی؟

دلت را ببین

چقدر تمیز شد... دلت سبک شد؟

حالا این دل جای "او"ست

دعوتش کن

این دل مال "او"ست...

همه چیز ریخت از دلت، همه چیز افتاد و حالا


و حالا تو ماندی و یک دل

یک دل و یک قاب تجربه

یک قاب تجربه و مشتی خاطره

مشتی خاطره و یک "او"...

 



 

نوشته شده در شنبه دهم دی 1390ساعت 21:55 توسط ملیکا| |

کاش می شد . .  .

 کاش میشد سرنوشت از سر نوشت

کاش میشد هر چه هست بر دفتر خوبی نوشت

کاش میشد از قلم هایی که بر عالم رواست

با محبت، با صفا، با مهربانی ها نوشت

کاش میشد اشتباه هرگز نبودش در جهان

داستان زندگی بی غلط حتی نوشت

کاش دل ها از ازل مهمور حسرت ها نبود

که این همه ای کاش ها بر دفتر دل ها نوشت...

نوشته شده در جمعه دوم دی 1390ساعت 14:44 توسط ملیکا| |

سخت ترین دو راهی .........

سخت ترین دو راهی , دو راهی بین فراموش کردن و انتظاراست....
گاهی کامل فراموش می کنی و بعد می بینی که باید منتظر می ماندی....
و گاهی آن قدر منتظرمی مانی که می فهمی زودتر از این ها باید فراموش می کردی..!

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آذر 1390ساعت 23:25 توسط ملیکا| |

 

عشق چیست ؟

آیا جز این است است که موهبتی است الهی که خداوند آن را،

 فقط به تعداد معدودی از انسان ها می دهد ، چیزی که تا انتهای

خلقت وجود دارد ، بلند است و جاودانی.

به راستی که عشق زودتر از نسیمی که بر بوستان می ورزد،

از قلبها عبور میکند نمی دانم در کجا خوانده ام که

عشق زیباست چون جوانه بهاری، مهربان است چون نسیم،

سخاوتمند چون باران و شیرین چون عسل .

لطافتی است که لمسش نا ممکن نیست ولی دشوار است ،

نا ملموس نیست ولی . . . . .

حرکتی جاودانه در قلب است . باید تجربه کرد تا فهمید عشق را

و حال عاشقان را.......  

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت 19:3 توسط ملیکا| |

Design By : Night Melody