سال نو همگی مبارک ..... ببخشید که دیر به دیر میام و نمیرسم به وب هاتون سر بزنم....... ولی به یادتون هستم..... به خانه دل که رسیدم ......... محبتتان را برداشتم ... نه غباری داشت و نه کهنه شده بود........ و مهرتان جای جای دلم خواهد ماند... بگذار همانجا بماند دلت را محکم تر اگر بتکانی حالا آرام تر، آرام تر بتکان کافی ست؟ حالا این دل جای "او"ست کاش می شد . . . کاش میشد سرنوشت از سر نوشت کاش میشد هر چه هست بر دفتر خوبی نوشت کاش میشد از قلم هایی که بر عالم رواست با محبت، با صفا، با مهربانی ها نوشت کاش میشد اشتباه هرگز نبودش در جهان داستان زندگی بی غلط حتی نوشت کاش دل ها از ازل مهمور حسرت ها نبود که این همه ای کاش ها بر دفتر دل ها نوشت... سخت ترین دو راهی , دو راهی بین فراموش کردن و انتظاراست.... عشق چیست ؟ آیا جز این است است که موهبتی است الهی که خداوند آن را، فقط به تعداد معدودی از انسان ها می دهد ، چیزی که تا انتهای خلقت وجود دارد ، بلند است و جاودانی. به راستی که عشق زودتر از نسیمی که بر بوستان می ورزد، از قلبها عبور میکند نمی دانم در کجا خوانده ام که عشق زیباست چون جوانه بهاری، مهربان است چون نسیم، سخاوتمند چون باران و شیرین چون عسل . لطافتی است که لمسش نا ممکن نیست ولی دشوار است ، نا ملموس نیست ولی . . . . . حرکتی جاودانه در قلب است . باید تجربه کرد تا فهمید عشق را و حال عاشقان را.......
که با رفتن اين و آن نرود !
![]()
.....
دشت هایی چه فراخ !
کوههایی چه بلند !
در گلستانه چه بوی علفی می آمد !
من در این آبادی، پی چیزی می گشتم :
پی خوابی شاید،
پی نوری، ریگی، لبخندی .
***
پشت تبریزی ها
غفلت پاکی بود، که صدایم می زد .
پای نی زاری ماندم، باد می آمد، گوش دادم :
چه کسی با من، حرف میزد ؟
سوسماری لغزید
راه افتادم .
یونجه زاری سر راه،
بعد جالیز خیار، بوته های گل رنگ
و فراموشی خاک
***
لب آبی
گیوه ها را کندم، و نشستم، پاها در آب :
( من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هشیار است !
نکند اندوهی، سر رسد از پس کوه .
چه کسی پشت درختان است !
هیچ، می چرد گاوی در کرد .
ظهر تابستان است .
سایه ها میدانند، که چه تابستانی است .
سایه هایی بی لک ،
گوشه ای روشن و پاک
کودکان احساس! جای بازی اینجاست .
زندگی خالی نیست :
مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست .
آری
تا شقایق هست، زندگی باید کرد .
***
در دل من چیزی است، مثل یک بیشه نور، مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم، که دلم می خواهد
بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه .
دورها آوایی است، که مرا می خواند
غصه هایت که ریخت، تو هم همه را فراموش کن
دلت را بتکان
اشتباهایت وقتی افتاد روی زمین
فقط از لا به لای اشتباه هایت، یک تجربه را بیرون بکش
قاب کن و بزن به دیوار دلت ...
تمام کینه هایت هم می ریزد
و تمام آن غم های بزرگ
و همه حسرت ها و آرزوهایت ...
باز هم محکم تر از قبل بتکان
تا این بار همه آن عشق های بچه گربه ای هم بیفتد!
تا خاطره هایت نیفتد
تلخ یا شیرین، چه تفاوت می کند؟
خاطره، خاطره است
باید باشد، باید بماند ...
نه، هنوز دلت خاک دارد
یک تکان دیگر بس است
تکاندی؟
دلت را ببین
چقدر تمیز شد... دلت سبک شد؟
دعوتش کن
این دل مال "او"ست...
همه چیز ریخت از دلت، همه چیز افتاد و حالا
و حالا تو ماندی و یک دل
یک دل و یک قاب تجربه
یک قاب تجربه و مشتی خاطره
مشتی خاطره و یک "او"...
گاهی کامل فراموش می کنی و بعد می بینی که باید منتظر می ماندی....
و گاهی آن قدر منتظرمی مانی که می فهمی زودتر از این ها باید فراموش می کردی..!
| Design By : Night Melody |


